پنجشنبه 13 آبان1389

:::... دل ديوانه من به غير از محبت گناهي ندارد خدا داند ...:::

 

دل ديوانه من به غير از محبت گناهي ندارد خدا داند

 

(شب چو دربستم و مست از مي نابش كردم
شب چو دربستم و مست از مي نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم)

اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير
امشب كه تو در كنار مني غمگسار مني سايه ات سر من تا سپيده مگير
اي اشك من خيز و پرده مكش پيش چشم ترم وقت ديدن او راه ديده مگير

دل ديوانه من به غير از محبت گناهي ندارد خدا داند
شده چون مرغ طوفان كه جز بي پناهي پناهي ندارد خدا داند
منم آن ابر وحشي كه در هر بيابان به تلخي سرشكي بيفشاند
به جز اين اشك سوزان دل نا اميدم گواهي ندارد خدا داند
اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير

دلم گيرد هرزمان بهانه تو سرم دارد شور جاودانه تو
روي دل بود به سوي آستانه تو
تا آيد شب در ميان تيرگي ها گشايد تن روح من به شور و غوغا
روكند چو مرغ وحشي سوي خانه تو

اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير

(منزل مردم بيگانه چوشد خانه چشم آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نميمرد ز حسرت فرهاد
غرق خون بود و نميمرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم)

(شب چو دربستم و مست از مي نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

منزل مردم بيگانه چوشد خانه چشم
آنقدر گريه نمودم
آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكندم و آبش كردم

غرق خون بود و نميمرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم

دل كه خونابه غم بود و جگرگوشه درد بر سر آتش جور تو كبابش كردم

زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آنچه جان كند تنم
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم)
(دل كه خونابه غم بود و جگرگوشه درد بر سر آتش جور تو كبابش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم)

اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير
امشب كه تو در كنار مني غمگسار مني سايه ات سر من تا سپيده مگير
اي اشك من خيز و پرده مكش پيش چشم ترم وقت ديدن او راه ديده مگير

دل ديوانه من به غير از محبت گناهي ندارد خدا داند
شده چون مرغ طوفان كه جز بي پناهي پناهي ندارد خدا داند
منم آن ابر وحشي كه در هر بيابان به تلخي سرشكي بيفشاند
به جز اين اشك سوزان دل نااميدم گواهي ندارد خدا داند
اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير

دلم گيرد هرزمان بهانه تو سرم دارد شور جاودانه تو
روي دل بود به سوي آستانه تو
چو آيد شب در ميان تيرگي ها گشايد پر روح من به شورو غوغا
روكند چو مرغ وحشي سوي خانه تو

اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير

 

نوشته شده توسط "مرتضي" در 20:0 |  لینک ثابت   •